خورشید آریایی

خورشید آریایی

قشنگترین دختر دنیا

سلام به دوستای گلم سال نوتون مبارکا باشه محبت

انشااله تو سال خروس تن همتون سالم باشه و دلتون به سبزی بهار و به شادی پرندگان خوش آوازش باشه.ما امسال عید موندیم خونه و فقط قزوین گردی کردیمچشمک

حسینیه امینی ها

نوشته شده در يکشنبه 20 فروردين 1396ساعت 13:00 توسط کیمیا |

سلاااام به دوست داشتنی ترین دوست های مجازیم...محبت

من حالم خوبه شکر خدااااا رو پاهام هستم به لطفشخجالت

حال دخترک هم خوبه خوبه و مثل آفتاب رو زندگیم میدرخشه همین میشه بهونه ی سرپا موندن گل آفتابگردونمحبت

بعد اون اتفاق خیلی چیزها تو من عوض شده مثلا بیشتر میخندم ،دست و دلبازتر شدم ،حسودی نمیکنم ،بیشتر خرید میکنم برا خودم ،کمترگریه میکنم ،حرص چیزای الکیو نمیخورم،جالب اینجاست عاشق همه ی آدما شدمزیباسکوتحتی اونایی که دوستم ندارنراضیکلا شیوه زندگیمو دارم تغییر میدم

دوست جونای خوبم ندا و فرزانه ممنون که همیشه نگرانم هستین خوشگلای من خیلی دوستتون دارم فداااااتون بشم من که از راه دور و ندیده انقدر انرژی مثبت هستین برااامبوسدوست دارم محکم بغلتون کنم، فرشته

این از منننننن

حالا از دخترک آریایی و عکسهاش

راستی رفته بودیم مشهدآرام

آرشیدا و رومیسادختر خاله

عشق همکاری در پخت کیک و پاشیدن آرد به اقصی نقاط خانه و سپس عکس گرفتن با آنعینک

ژست های مادر کشزیبا

دیگه خسته شدکچل

ممنون از توجهتون آراممحبت

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 14 دی 1395ساعت 12:33 توسط کیمیا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 10 شهريور 1395ساعت 11:58 توسط کیمیا |

جاده زیبای پیچ بنمحبت

آرشیدا و دخترخاله هاش،نیکسا و رومیسابغل

نرم لات

حسن ختام،فرشته کوچولوزیبا

نوشته شده در چهارشنبه 30 تير 1395ساعت 11:06 توسط کیمیا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان عزیزم پیغام بدید رمز بدم(البته رمز همون قبلی هست)


نوشته شده در يکشنبه 9 خرداد 1395ساعت 10:30 توسط کیمیا |

تولد تولد تولدت مباااارکمحبتجشن

تولد سه سالگیه قشنگ ترین دختر دنیا رو بین تمام مشکلات موجود با نیمچه تمی از کیتی برگزار کردمراضیراضیجشنچشمک

خدا رو شکر امسال آرشیدا عاقل تر از دو سال قبل بود و اذیت نمیکرد ،میرقصید و شاااد بود و من ازین بابت خیلی خوشحاالم خیییییلیزیبا

چند تا از عکسای تولدمحبت

اینهم از کیک کیتی

تولدت مباااارک عزیزمتشویق

اینم میز پذیراییآرام

کیک الویه ،کشک بادمجون ،دلمه

ژله و تیرامیسو

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395ساعت 10:55 توسط کیمیا |

آمد بهار جانهااااااا

ای شاخ تر به رقصاآآآآآآآ

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395ساعت 10:04 توسط کیمیا |

سلام دوستان روزتون خوش..

یه روز صبح تقریبا یه ماه پیش که از خواب پاشدم فهمیدم که خیلی چاق  شدمخطااز همون لحظه دچار افسردگی شدمغمگینبعدش نشستم قد یه هفته هله هوله(حله حولهسکوت)خوردم،بعد یه عالمه غذا خوردم و بعدددددد نشستم یه دل سیر گریه کردمسکوتبعد اینکه گریه م تموم شد تصمیم گرفتم لاغر شمفرشتهحال معتادی رو داشتم که میخواد ترک کنه و روز آخر هر چی دم دستش داره مصرف میکنه و خودشو میکشه که از فردا ترک کنهسوتخلاصه این شد که الان که دارم مینویسم دارم از گشنگی میمیررررررررررمگریهالبته تو این یه ماه 3 کیلو کم کردم بزن دست قشنگه رووووووووتشویقتشویق

حالا جونم براتون از دل مادرانه م بگه..

من خیلی قبلناااا یه دختر بچه خجالتی بودم همیشه، بعد که بزرگتر شدم تبدیل شدم به یه دختر نوجوون خجالتی و بعد یه دختر جوون خجالتی و حالا هم یه مادر خجالتیخطا فرشاد همیشه شاکیه و این کم رو بودن من آزارش میده و تا حدودی از وقتی با هم ازدواج کردیم از کلی از دوستاش بریده و منزوی شده چون من روم نمیشه باهاشون رفت و آمد کنیمآرامالبته من هیچوقت گردن نمیگیرم و میگم من خجالتی نیستم با حیا هستمدرسخوان

مثلا نمونه ش:میریم خونه مادرشوهرم ،گشنمه بعد از گشنگی میمیرم ولی نمیگم گشنمهخندونکفرشاد هم اینجوری میشهعصبانیعصبانی

این اولین باریه که دارم اینچیزا رو میگماسکوت

همه اینا رو گفتم که بگم دوست دارم آرشیدا اینطوری نشه و ازینجا شروع کردم که یه شب رفتیم عروسی و ازونجایی که خودم اینطوری هستم هیچوقت اجازه نمیدادم آرشیدا از کنارم جم بخوره..اما اون شب با ترس و لرز فرستادمش هر جا که دوست داره بره و کمی اعتماد بنفس بگیره بچمزیباقلب خودم هم تا آخر عروسی دقیقه ای صدو هشتاد میزدسکوت

امیدوارم کاری که در جهت بهتر بار آوردنش میکنم درست باشهعینک

یه کار زشتی هم کردم و البته از سر ناچاری که الان میخوام بگمچشمک

نمیدونم قبلا گفتم یا نه که آرشیدا عادت داشت که روپا به روش سانتریفیوژ بخوابه.و حالا که بزرگتر شده و پاهای من دیگه جون نداشتن که تکونش بدم و هیچ جوره حاضر نبود به روش دیگه ای بخوابه..بعدشم به خیالش وقتی هم که خوابش میبره همچنان باید رو پام باشه.مثلا نصف شب چندین بار از خواب بیدار میشد و همین میدید رو زمینه گریه و گریه که بزار رو پاتعصبانیدیگه نه کمر واسم مونده بود و نه پا و نه اعصابسکوتاز اونجایی که به هیچ صراطی مستقیم نبود (نه جایزه و نه هیچ چیز)از یه چیزی ترسوندمش که دیگه نخوابه رو پامشیطانو نتیجه هم داد خستهولی فکر کنم تو روحیش تاثیر گذاشته،خیلی عذاب وجدان دارمغمگین

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 17 بهمن 1394ساعت 10:53 توسط کیمیا |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در يکشنبه 10 آبان 1394ساعت 12:44 توسط کیمیا |

سلااااام سلاااام

دلم خیلی براتون تنگ شده بود دوستانم محبت

این چند ماهی که نبودم نه این که نباشم بودم ولی حسم نبودسکوتواقعیتو گفتمسکوت

بعضی از وقتا آدم یجوراییش میشه انگار زنده ای ولی تو این دنیا نیستی فکرت میخواد یکاری رو انجام بده اما دستات گوش به حرفش نمیده نمیدونم برا شمام پیش اومده یا نه مدیونید فکر کنید افسردگی داشتم قهر

دفترمون که اینترانتی شد اول همه سایتاغیر فعال شد و در آخر هم نی نی سایت که البته بدم نشد خیلی غرق شده بودم تو نی نی سایت و دردو دلای خانما،بد جوری منفی باف شده بودم حالا که فکر میکنم میبینم بدم نشد..ولی همش میترسم بفهمن نی نی وبلاگم وجود داره بزنن اینم قطع کنن نامرداسوت

اوضاع کاسبی هم که چندان خوب نیست نی نی سایتم که نداریم  هوا هم که دلگیر و بارونی خلاصه برآن شدم که بیام نی نی وبلاگراضی

این چند مدت خیلی زیر پوستی وبلاگ دوستان میرفتم و نامحسوس مطالبو میخوندم مثل اونایی که میگردن وب فیلتر کننچشمک

بله بچه هااااااااااا ،جونم براتون بگه ...

دخترک تقریبا دو سال و نیمه شده با شروع فصل پاییز که الان دو ماه گذشته ماهی یبار سرما خورده و الان هم سخت مریضه ،طفلی بچم صبحی چه گریه ای پشت سرم میکرد که نرم سرکاردلشکسته

مادر شوهر جان همش میگه به بچه سرما دادی باززززززززززززززززسوتمنم همش میگم واااااااااااسوتمگه من ویرووسمکچل

خونمون هم جابجا کردیم یعنی اسباب کشی کردیم رفتیم خونه خودمون مسکن مهر،هر روز هم آرشیدا میگه مامان لباساتو بپوش آماده شو با هم بریم خونه قبلیمون من اینجا رو دوست ندارم منم میگم : مامان خونه قبلیه مال ما نبود یه کسای دیگه اومدن اونجا میگه خوب بابا رو ببریم بیرونشون کنه ما بریم اونجاعینکخلاصه به قول قدیمیای الموت، هنوز تو این خونه دلشو زمین نذاشتهآراماین خونه هم بدک نیست نمیدونم چرا چپ افتاده باهاشخنده

و در پایان چند تا عکس از دخترک اریایی من

نوشته شده در يکشنبه 10 آبان 1394ساعت 12:25 توسط کیمیا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد