این ترس لعنتی....
سلام دوستان روزتون خوش..
یه روز صبح تقریبا یه ماه پیش که از خواب پاشدم فهمیدم که خیلی چاق شدم
از همون لحظه دچار افسردگی شدم
بعدش نشستم قد یه هفته هله هوله(حله حوله
)خوردم،بعد یه عالمه غذا خوردم و بعدددددد نشستم یه دل سیر گریه کردم
بعد اینکه گریه م تموم شد تصمیم گرفتم لاغر شم
حال معتادی رو داشتم که میخواد ترک کنه و روز آخر هر چی دم دستش داره مصرف میکنه و خودشو میکشه که از فردا ترک کنه
خلاصه این شد که الان که دارم مینویسم دارم از گشنگی میمیررررررررررم
البته تو این یه ماه 3 کیلو کم کردم بزن دست قشنگه روووووووو

حالا جونم براتون از دل مادرانه م بگه..
من خیلی قبلناااا یه دختر بچه خجالتی بودم همیشه، بعد که بزرگتر شدم تبدیل شدم به یه دختر نوجوون خجالتی و بعد یه دختر جوون خجالتی و حالا هم یه مادر خجالتی
فرشاد همیشه شاکیه و این کم رو بودن من آزارش میده و تا حدودی از وقتی با هم ازدواج کردیم از کلی از دوستاش بریده و منزوی شده چون من روم نمیشه باهاشون رفت و آمد کنیم
البته من هیچوقت گردن نمیگیرم و میگم من خجالتی نیستم با حیا هستم
مثلا نمونه ش:میریم خونه مادرشوهرم ،گشنمه بعد از گشنگی میمیرم ولی نمیگم گشنمه
فرشاد هم اینجوری میشه

این اولین باریه که دارم اینچیزا رو میگما
همه اینا رو گفتم که بگم دوست دارم آرشیدا اینطوری نشه و ازینجا شروع کردم که یه شب رفتیم عروسی و ازونجایی که خودم اینطوری هستم هیچوقت اجازه نمیدادم آرشیدا از کنارم جم بخوره..اما اون شب با ترس و لرز فرستادمش هر جا که دوست داره بره و کمی اعتماد بنفس بگیره بچم
قلب خودم هم تا آخر عروسی دقیقه ای صدو هشتاد میزد
امیدوارم کاری که در جهت بهتر بار آوردنش میکنم درست باشه
یه کار زشتی هم کردم و البته از سر ناچاری که الان میخوام بگم
نمیدونم قبلا گفتم یا نه که آرشیدا عادت داشت که روپا به روش سانتریفیوژ بخوابه.و حالا که بزرگتر شده و پاهای من دیگه جون نداشتن که تکونش بدم و هیچ جوره حاضر نبود به روش دیگه ای بخوابه..بعدشم به خیالش وقتی هم که خوابش میبره همچنان باید رو پام باشه.مثلا نصف شب چندین بار از خواب بیدار میشد و همین میدید رو زمینه گریه و گریه که بزار رو پات
دیگه نه کمر واسم مونده بود و نه پا و نه اعصاب
از اونجایی که به هیچ صراطی مستقیم نبود (نه جایزه و نه هیچ چیز)از یه چیزی ترسوندمش که دیگه نخوابه رو پام
و نتیجه هم داد
ولی فکر کنم تو روحیش تاثیر گذاشته،خیلی عذاب وجدان دارم



این ترس لعنتی.... 





