آرشیداآرشیدا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

خورشید آریایی

این ترس لعنتی....

1394/11/17 10:53
نویسنده : کیمیا
533 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوستان روزتون خوش..

یه روز صبح تقریبا یه ماه پیش که از خواب پاشدم فهمیدم که خیلی چاق  شدمخطااز همون لحظه دچار افسردگی شدمغمگینبعدش نشستم قد یه هفته هله هوله(حله حولهسکوت)خوردم،بعد یه عالمه غذا خوردم و بعدددددد نشستم یه دل سیر گریه کردمسکوتبعد اینکه گریه م تموم شد تصمیم گرفتم لاغر شمفرشتهحال معتادی رو داشتم که میخواد ترک کنه و روز آخر هر چی دم دستش داره مصرف میکنه و خودشو میکشه که از فردا ترک کنهسوتخلاصه این شد که الان که دارم مینویسم دارم از گشنگی میمیررررررررررمگریهالبته تو این یه ماه 3 کیلو کم کردم بزن دست قشنگه رووووووووتشویقتشویق

حالا جونم براتون از دل مادرانه م بگه..

من خیلی قبلناااا یه دختر بچه خجالتی بودم همیشه، بعد که بزرگتر شدم تبدیل شدم به یه دختر نوجوون خجالتی و بعد یه دختر جوون خجالتی و حالا هم یه مادر خجالتیخطا فرشاد همیشه شاکیه و این کم رو بودن من آزارش میده و تا حدودی از وقتی با هم ازدواج کردیم از کلی از دوستاش بریده و منزوی شده چون من روم نمیشه باهاشون رفت و آمد کنیمآرامالبته من هیچوقت گردن نمیگیرم و میگم من خجالتی نیستم با حیا هستمدرسخوان

مثلا نمونه ش:میریم خونه مادرشوهرم ،گشنمه بعد از گشنگی میمیرم ولی نمیگم گشنمهخندونکفرشاد هم اینجوری میشهعصبانیعصبانی

این اولین باریه که دارم اینچیزا رو میگماسکوت

همه اینا رو گفتم که بگم دوست دارم آرشیدا اینطوری نشه و ازینجا شروع کردم که یه شب رفتیم عروسی و ازونجایی که خودم اینطوری هستم هیچوقت اجازه نمیدادم آرشیدا از کنارم جم بخوره..اما اون شب با ترس و لرز فرستادمش هر جا که دوست داره بره و کمی اعتماد بنفس بگیره بچمزیباقلب خودم هم تا آخر عروسی دقیقه ای صدو هشتاد میزدسکوت

امیدوارم کاری که در جهت بهتر بار آوردنش میکنم درست باشهعینک

یه کار زشتی هم کردم و البته از سر ناچاری که الان میخوام بگمچشمک

نمیدونم قبلا گفتم یا نه که آرشیدا عادت داشت که روپا به روش سانتریفیوژ بخوابه.و حالا که بزرگتر شده و پاهای من دیگه جون نداشتن که تکونش بدم و هیچ جوره حاضر نبود به روش دیگه ای بخوابه..بعدشم به خیالش وقتی هم که خوابش میبره همچنان باید رو پام باشه.مثلا نصف شب چندین بار از خواب بیدار میشد و همین میدید رو زمینه گریه و گریه که بزار رو پاتعصبانیدیگه نه کمر واسم مونده بود و نه پا و نه اعصابسکوتاز اونجایی که به هیچ صراطی مستقیم نبود (نه جایزه و نه هیچ چیز)از یه چیزی ترسوندمش که دیگه نخوابه رو پامشیطانو نتیجه هم داد خستهولی فکر کنم تو روحیش تاثیر گذاشته،خیلی عذاب وجدان دارمغمگین

 

 

 

 

پسندها (6)

نظرات (5)

پارمیدا
17 بهمن 94 15:06
ماشالاه آرشیدا جون چقدر بزرگ و خوشگل و ناز شده....میبوسمش...
کیمیا
پاسخ
ممنون لطف دارید همیشه،کوچولوتون رو ا طرفم ببوسید،راستی ایمیل و نی نی سایتم خرابه یه وبلاگ برای نی نی بزنید حداقل اونجا پیام بزارمم براتون
مامی آتریسا جون
17 بهمن 94 15:47
سلام عزیزم خیلی دلتنگ شده بودم؛ کم پست میذاری عزیزم فداش بشم ماشالله بزرگ شده عزیزم آره کیمیا جون خوب کاری کردی بذار اعتماد بنفسش بره بالا بذار تنهایی بره این ور اون ور البته حواست باشه از دور ولی بهش نچسبمن که همیشه این کارا رو انجام میدم درک میکنم؛ خیلی سخته رو پا خوابوندن بچه؛ چاره ای نداشتی خانومم می بوسمتون
کیمیا
پاسخ
مرسیییی سعیده جونم،انشااله بتونم اعتماد به نفسشو بالا ببرم،واقعا برام سخت شده بود وگرنه آدم پر طاقتی هستم،خدا منو ببخشهآتریسا گلمو ببوس
عمه فروغ
17 بهمن 94 19:11
سلام کیمیا جون خوبی عزیزم؟ اول یه آفرین برای ارادات برای لاغر شدنولی حتما با حساب و کتاب پیش برو که یه وقت خدایی نکرده به بدنت آسیبی نرسه. ای امان از این کمرویی..ان شاا.. که بتونی به بهتر نحو آرشیدا رو تربیت کنی عزیزم و فرد موفقی رو به جامعه تحویل بدی
کیمیا
پاسخ
سلام فروغ جونم مرسی گلم،نه رفتم پزشک تغذیه
مامان طاها
19 بهمن 94 13:03
الهییییی...... چه معصومانه و صادقانه نوشتی مامانی. به خودت سخت نگیر عزیزم.عذاب وجدان هم نداشته باش.تا حالا خیلی حوصله به خرج دادی.از این به بعد به فکر خودت هم باش. واسه اراده لاغریت هم بهت تبریک میگم.دست راستت رو سرم
کیمیا
پاسخ
ممنونم عزیزم ولی رژیم لاغری به فنا رفت الان دو برابر قبل شدم دلیلشو هم تو یه پست رمز دار چند روز آینده مینویسم
مامان علیرضا
11 اسفند 94 8:39
سلام ماشاءالله به گل دختر که انقدر بزرگ شده. کاریی که تو عروسی انجام دادی خوب کاری کردی بچه باید مستقل بار بیاد منم علیرضا رو بعضی وقت ها به زور میفرستم ولی جوری که متوجه نشه هواشو دارم.الان دیگه میتونه از خودش دفاع کنه و دیگه نگاهش به من و باباش نیست. البته زیاد با باباش بیرون میفرستمش تا اجتماعی بار بیاد چون منم همین مشکل شما رو دارم ولی چون شوهرم خیلی اجتماعبه نتونستم مقاومت کنم بعدشم تنهایی خیلی بده همین رفت و آمدها کلی تاثیر خوب داره مثلا من چند بار بوده با شوهرم قهر بودیم ولی به محض ورود میهمون اصلا قهرمون یادمون رفته یا انقدر انرژی گرفتیم که اصلا دوست نداشتیم حال خوبمونو بد کنیم. ببخشید زیاد صحبت کردما...
کیمیا
پاسخ
واااای سلام ندا جون چقدر خوشحال شدم کامنتتو خوندم کجا بودی خواهر؟حرفات عین حقیقته لایک